گوهر مهر و محبت از وجودت رخت بست
ناگهان خورشید عالم رفت و ظلمت بر نشست
دیده ام لبریز اشک است و فغان دارم به دل
بی وفا آخر چه آسان عهد و پیمانت شکست ؟
رفتی و هر دم چو رویا خاطراتت با من است
عاقبت گرداب حسرت قامتم در هم شکست
گر چه گفتم با دل تو قصه تنهاییم
بار دیگر بر وجودم گرد تنهایی نشست
سروده شده در ۱مهر ماه ۸۵
