لطف یاران و همی جرگه مشتاقان بود
که پریشانی ما رفت و بلا آخر شد
زین پس آرام بخواب و قدحی باده بنوش
عاقبت محنت و نومیدی ما آخر شد
مطربا نغمه نو ساز که شادی برسید
دیگر آن فرقت منزلگه یار آخر شد
گر چه آزرد مرا مدعی تنگ نظر
سرخوش آن دم که به یک جرعه جفا آخر شد
ساقیا بر گذر عمر بیندیش و ببین
که چرا فصل جوان رفت و بهار آخر شد
سروده شده در ۱۱ مهر ۸۶
تقدیم به برادرم ........
خوش باشد آن ترنم و آوای خرمش
عطر شمیم و زلف پریشان و دلکشش
آری نمیرد "آنکه دلش زنده شد به عشق"
آنکس که گشت محرم دیدار و خلوتش
ما طعنه از جماعت رندان شنیده ایم
چون بسته ایم دل به سراپای همتش
بر درگهش شکسته دلانیم تا که یار
رخصت همی دهد به سرای محبتش
از غمزه نگهش این دل خراب
می گشت چو پروانه پی شمع پیکرش
هردم خیال رخش جان ما بسوخت
لب های لعل گونه و آن چشم دلبرش
سروده شده در ۲۲ مرداد ۸۶
دیده ام از غم نادیدن تو گریان است
سایبان از سرم افتاد و دگر طوفان است
بی تو هر دم تپش پنجره ها محزون است
واژه عشق ز توصیف وفا حیران است
سایه عمر گذشت و غم تو هست هنوز
خانه دل ز فراقت چه کم از زندان است؟
سوی من آی و قدم کنج خرابات گذار
آخر این غمکده با بودن تو خندان است
سروده شده در ۲۷ اردببهشت ۸۶
دل بی تو هوای ناله در بر دارد
سودای فراق دوست درسر دارد
دلخوش نشود هر که دلش با تو نبود
یکدم به تو بود و دم دگر با تو نبود
باز آی و ببین شدم به اندوه خراب
دل بی تو ملول گشته ، امید سراب
دیگر رمقی بر این دل زار نماند
حتی غم تو بی تو وفادار بماند!
آخر به کجا رها شوم از غم یار
کز تلخی ایام نماندست قرار
سروده شده در ۲۲ دی ۸۵
هر جا که روم در پی دیدار تو باشم
چشمان تو را بینم و بیمار تو باشم
فردا که حریفان به رهت پای فشارند
غمگین نشوم چونکه وفادار تو باشم
خواهم که شوم محرم آن خلوت زیبا
بیخود شوم از خویش و گرفتار تو باشم
مطرب شوم و سوز نیستان بفشانم
چون زلف سیاه تو پریشان تو باشم
سروده شده در ۲۲/۸/۸۵
مدتها بود که تصمیم داشتم شعری هم به زبان آذری بگم که این توفیق نصیبم شد
امیدوارم لذت ببرید.....
نه شیرین یاشاردخ آما او صفالی گونلر هاردا
نجه من سنی ایتیردیم داها اتمدون نشانه
سنی سسلییر محبت منی الدورور فراقون
گوزلیم هایانداسان پس قوجادیپ منی زمانه
منی هچ یادا سالار سان؟ هانی جاودانه گونلر؟
گونلریم خزانه بنزر ساری یاپراقام خیاله
بیلیرم سنه تاپلماز منه تای وفالی یولداش
قایدیپ گلرسن اما منی گورمسن دوباره
سروده شده در ۱۷/۸/۸۵
دوش بر میکده عمر نمودم گذری
هر چه گشتم ز می و باده ندیدم اثری
چو بدیدم رخ زیبای تو را مست شدم
سرخوش از عشق تو دیوانه و سرمست شدم
نتوانم که دگر ترک می ناب کنم
دل خود از سخن وصل تو بی تاب کنم
پس بیا دولت مستی ز تو هشیار شود
عاشق سوخته دل باز گرفتار شود
سروده شده در ۸ مهر ۸۵ **** قالب مثنوی
گوهر مهر و محبت از وجودت رخت بست
ناگهان خورشید عالم رفت و ظلمت بر نشست
دیده ام لبریز اشک است و فغان دارم به دل
بی وفا آخر چه آسان عهد و پیمانت شکست ؟
رفتی و هر دم چو رویا خاطراتت با من است
عاقبت گرداب حسرت قامتم در هم شکست
گر چه گفتم با دل تو قصه تنهاییم
بار دیگر بر وجودم گرد تنهایی نشست
سروده شده در ۱مهر ماه ۸۵
بنشین و دمی حدیث دل باز شنو
از رسم فلک ز هجر ایام شنو
از درد فراق و غربت و محنت و غم
از تلخی تنها شدن از یار شنو
می کن گذری بر این سفر نامه عمر
بشکستن دل به دست دلدار شنو
از شوق پریدن و ز اندوه قفس
سرگشتگی و ناله و فریاد شنو
بشتاب که در خلوت این دلشدگان
از نالیدن و سوز نای بسیار شنو
سروده شده در ۲۰ شهریور ۸۵
اسرار ازل را ز لب جام شنیدم
بیخود شدم از هر دو جهان دست کشیدم
هر کس که در این قافله اندوه کشیده است
تلخی ز شراب فرقت یار چشیده است
گر باده معرفت ز ساقی گیرد
آگه شود و طرقت مستی بپذیرد
ای بی خبر از حقیقت باده ناب
این لذت گیتی به چه ماند ؟به سراب
سروده شده در ۱۲ شهریور ۸۵
